این مطلب را در پاسخ به مطلب دوستم شیرازی (اینجا را بخوانید) که در پاسخ به یکی از پستهای قبلی ام (هویت شهری: جای خالی خیلی چیزها) نوشته اند تقدیم می کنم
سلام
تازه از سفر برگشته ام و فرصت نکرده بودم مطالب را به روز کنم.ممنون از توجه و دقت نظرتان.فکر می کنم چندان اختلاف نظری با هم نداشته باشیم و فی الواقع اگر قرار بود چند سطر بیشتر بنویسم مطالب شما تداوم خوبی بود. فکر می کنم از این به بعد باید چند پی نوشت هم به هر پست اضافه کنم.
اما پی نوشتهایی که می بایست برای مطلب مذکور اضافه می کردم
آن مطلب را من بیشتر خطاب به چند پروژه که از نزدیک شاهد شان بودم نوشتم . پروژه هایی که همانطور که اشاره کردم مشکل هویت شهرهای امروز را صرفا به سطح معماری شهری و آن هم در قالبی آرمانی-ایدئولوگ تقلیل می دهند.
من هیچ منکر آرمان گرایی و یا مدافع واقع گرایی نیستم کما اینکه لحنی که در توصیف وضعیت کنونی ساخت و سازهای شهری گرفته بودم بیشتر حالت انتقادی و تمسخر داشت که احتمالا در نوشتار انتقال این حالات دشوار تر از گفتار است! بعلاوه همانطور که از عنوان پست پیدا بود جای خیلی چیزها در این پروژه ها خالی است که من به صرفا به برخی اشاره کردم.
من مشکلی با خود نظرات نصر یا استیرلن و امثالهم ندارم بلکه مخالف به کارگیری نظریات اینچنینی برای ارائه راه حل برای بی هویتی شهرهای کنونی ام. زیرا که همانطور که جامعه معادل مجموعه افراد آن نیست شهر هم حاصل جمع معماری های منفرد نیست. تفکر این چنینی در بهترین حالت نتیجه اش پروژه هایی نظیر پروژه نواب است. می بینیم که بهترین مشاوران برای طراحی این مجموعه فراخوانده شده اند و هر چه رنگ و نقش داشته اند بر این بوم سفید ریخته اند اما حاصل چیزی است که می بینید.
اما فکر می کنم مشکل اصلی نه پروژه های تحقیقاتی این چنینی بلکه علی اصول تفکر مستولی بر و برخود نسبت به وضعیت بینا بینی جامعه ما در سطح کلان و معماری و شهر سازی مان در سطح خرد است. مشکل این نیست که شهرهای ما بی هویت اند بلکه اصولا شهرهای امروزین ما زشت اند. غیر انسانی اند. نه تنها برای نیازهای آرمانی-اسلامی-هویتی و از این قبیل ...پاسخی ندارند که نسبت به نیازهای زمینی تری چون زیبایی شناسی , آسایش , توازن , تعامل , تفریح و .. نیز سکوت اختیار می کنند. مشکل دو چندان این است که این پروژه ها تمام مشکلات این چنینی را نیز به گردن مدرنیسم و غرب می اندازند اما سوال این است که کدام مدرنیسم و کدام غرب:
آیا باید بولوار های هو سمان در پاریس را مدرن بدانیم یا بزرگراههای موزز در نیویورک را. آیا جین جاکوبز که با کتاب زندگی و مرگ شهرهای آمریکایی وضعیت شهرهای آمریکا را به نقد کشید غربی نبود یا خروارها کتابی که در مورد شهرهای پایدار
تازه از سفر برگشته ام و فرصت نکرده بودم مطالب را به روز کنم.ممنون از توجه و دقت نظرتان.فکر می کنم چندان اختلاف نظری با هم نداشته باشیم و فی الواقع اگر قرار بود چند سطر بیشتر بنویسم مطالب شما تداوم خوبی بود. فکر می کنم از این به بعد باید چند پی نوشت هم به هر پست اضافه کنم.
اما پی نوشتهایی که می بایست برای مطلب مذکور اضافه می کردم
آن مطلب را من بیشتر خطاب به چند پروژه که از نزدیک شاهد شان بودم نوشتم . پروژه هایی که همانطور که اشاره کردم مشکل هویت شهرهای امروز را صرفا به سطح معماری شهری و آن هم در قالبی آرمانی-ایدئولوگ تقلیل می دهند.
من هیچ منکر آرمان گرایی و یا مدافع واقع گرایی نیستم کما اینکه لحنی که در توصیف وضعیت کنونی ساخت و سازهای شهری گرفته بودم بیشتر حالت انتقادی و تمسخر داشت که احتمالا در نوشتار انتقال این حالات دشوار تر از گفتار است! بعلاوه همانطور که از عنوان پست پیدا بود جای خیلی چیزها در این پروژه ها خالی است که من به صرفا به برخی اشاره کردم.
من مشکلی با خود نظرات نصر یا استیرلن و امثالهم ندارم بلکه مخالف به کارگیری نظریات اینچنینی برای ارائه راه حل برای بی هویتی شهرهای کنونی ام. زیرا که همانطور که جامعه معادل مجموعه افراد آن نیست شهر هم حاصل جمع معماری های منفرد نیست. تفکر این چنینی در بهترین حالت نتیجه اش پروژه هایی نظیر پروژه نواب است. می بینیم که بهترین مشاوران برای طراحی این مجموعه فراخوانده شده اند و هر چه رنگ و نقش داشته اند بر این بوم سفید ریخته اند اما حاصل چیزی است که می بینید.
اما فکر می کنم مشکل اصلی نه پروژه های تحقیقاتی این چنینی بلکه علی اصول تفکر مستولی بر و برخود نسبت به وضعیت بینا بینی جامعه ما در سطح کلان و معماری و شهر سازی مان در سطح خرد است. مشکل این نیست که شهرهای ما بی هویت اند بلکه اصولا شهرهای امروزین ما زشت اند. غیر انسانی اند. نه تنها برای نیازهای آرمانی-اسلامی-هویتی و از این قبیل ...پاسخی ندارند که نسبت به نیازهای زمینی تری چون زیبایی شناسی , آسایش , توازن , تعامل , تفریح و .. نیز سکوت اختیار می کنند. مشکل دو چندان این است که این پروژه ها تمام مشکلات این چنینی را نیز به گردن مدرنیسم و غرب می اندازند اما سوال این است که کدام مدرنیسم و کدام غرب:
آیا باید بولوار های هو سمان در پاریس را مدرن بدانیم یا بزرگراههای موزز در نیویورک را. آیا جین جاکوبز که با کتاب زندگی و مرگ شهرهای آمریکایی وضعیت شهرهای آمریکا را به نقد کشید غربی نبود یا خروارها کتابی که در مورد شهرهای پایدار
(Sustainable)
نوشته شده اند از غرب نمی آیند؟
چرا شهرهای غربی مثل لندن و برلین و پاریس و ملبورن و سیدنی علی رغم مشکلاتی که گریبانگیر تمام کلانشهرهاست در پاسخگویی به نیازهای زمینی و حد اقلی ساکنین شان ( از حمل و نقل عمومی گرفته تا فضاهای عمومی و سبز و دید و منظر و تفریح و رنگ و نور و وحدت و زیبایی و ..) به مراتب موفق تر عمل کرده اند اما در کتابهای مبانی نظری و شهر سازی مان و یا پروژه های فوق الذکر ما صرفا یک روی سکه و تعبیر خاصی از شهر غربی-مدرن در برابر شهر تاریخی-اسلامی را می بینیم. (نگاه کنید به کتاب مدرنیسم و پسا مدرنیسم در شهر سازی نوشته دکتر حبیبی)
شهر اسلامی یا ایرانی یا هر عنوانی که بر سر آن توافق کنیم باز تولید نوع خاصی از روابط اجتماعی-اقتصادی-سیاسی و نیز جهان بینی بود. اگر بخواهیم این شهر را باز تولید کنیم , نمی توانیم قوانین کنونی مستولی بر اقتصاد , جامعه و سیاست را نادیده بگیریم. به قول مدنی پور اتفاقی که در ایران افتاد این بود که فرد محوری (Individualism) غربی به صورتی نا متوازن در جامعه ایرانی بروز یافت. بویژه در تهران فرد محوری اقتصادی (Economic individualism) بوضوح در دوگانگی اجتماعی جامعه تهران و فضای شهر
چرا شهرهای غربی مثل لندن و برلین و پاریس و ملبورن و سیدنی علی رغم مشکلاتی که گریبانگیر تمام کلانشهرهاست در پاسخگویی به نیازهای زمینی و حد اقلی ساکنین شان ( از حمل و نقل عمومی گرفته تا فضاهای عمومی و سبز و دید و منظر و تفریح و رنگ و نور و وحدت و زیبایی و ..) به مراتب موفق تر عمل کرده اند اما در کتابهای مبانی نظری و شهر سازی مان و یا پروژه های فوق الذکر ما صرفا یک روی سکه و تعبیر خاصی از شهر غربی-مدرن در برابر شهر تاریخی-اسلامی را می بینیم. (نگاه کنید به کتاب مدرنیسم و پسا مدرنیسم در شهر سازی نوشته دکتر حبیبی)
شهر اسلامی یا ایرانی یا هر عنوانی که بر سر آن توافق کنیم باز تولید نوع خاصی از روابط اجتماعی-اقتصادی-سیاسی و نیز جهان بینی بود. اگر بخواهیم این شهر را باز تولید کنیم , نمی توانیم قوانین کنونی مستولی بر اقتصاد , جامعه و سیاست را نادیده بگیریم. به قول مدنی پور اتفاقی که در ایران افتاد این بود که فرد محوری (Individualism) غربی به صورتی نا متوازن در جامعه ایرانی بروز یافت. بویژه در تهران فرد محوری اقتصادی (Economic individualism) بوضوح در دوگانگی اجتماعی جامعه تهران و فضای شهر
شمال-جنوب) منعکس شده است حال آنکه فرد محوری سیاسی و فرهنگی
(Cultural and political individualism) رشد نیافتند.
شهر اسلامی صرفا بروز فیزیکی نداشت (بافت پیچ در پیچ شهری , محلات, میدانها , بازار و مسجد جامع ) بلکه مابه ازای اجتماعی-فرهنگی هم داشته است ( بافت اجتماعی محله محور , یکدستی اقتصادی , فضای عمومی-خصوصی ). چه بسا مشکلات شهری امروز بیشتر حاصل آمیزش
شهر اسلامی صرفا بروز فیزیکی نداشت (بافت پیچ در پیچ شهری , محلات, میدانها , بازار و مسجد جامع ) بلکه مابه ازای اجتماعی-فرهنگی هم داشته است ( بافت اجتماعی محله محور , یکدستی اقتصادی , فضای عمومی-خصوصی ). چه بسا مشکلات شهری امروز بیشتر حاصل آمیزش
(Synthesize) این اصول با قواعد زندگی مدرن اند که البته نمود فیزیکی-فضایی هم پیدا کرده اند. ترکیبی که حاصلش نه پل خواجو است و نه پلهای کالاتراوا. همین حلب پاره هایی است که شهرداری روی بزرگراهها نشانده تا از خجالت عابر پیاده در آید.
باز هم تکرار می کنم مشکل من با پروژه های این چنینی بر سر روش تحقیق (methodology) شان است چرا که آنها برای درمان عوارض شهری قبل از شناخت عوامل ایجاد کننده آن عوارض به سراغ نسخه پیچی های آرمانی می روند. نه اینکه بگویم شناخت این مشکلات معادل اتمام کار و در جا زدن است بلکه معتقدم برای کار عملی (پرکتیکال) باید ابتدا عوارض شهری را ریشه یابی کنیم. نمونه اش معضل مسکن و زمینی است که اخیرا گریبانگیر شهرها شده بود و ریشه در برنامه ریزی های اقتصادی دولت داشت. حالا تصور کنید اگر بخواهیم از همین امروز نماهای شهری حداقل متوازن و دارای وحدت فرمی ایجاد کنیم (که عموما ماحصل معماری مسکونی اند) آیا باید با برنامه ریزی های بلند مدت اقتصادی و در سطوح میان-سازمانی شروع کنیم یا به توصیف نوستالژیایی خانه ایرانی بسنده کنیم.
برای پل زدن به آرمان شهرمان به ناگزیر پایه های پل را باید بر لجن کف رودخانه بنا کنیم نه بر آب.
باز هم تکرار می کنم مشکل من با پروژه های این چنینی بر سر روش تحقیق (methodology) شان است چرا که آنها برای درمان عوارض شهری قبل از شناخت عوامل ایجاد کننده آن عوارض به سراغ نسخه پیچی های آرمانی می روند. نه اینکه بگویم شناخت این مشکلات معادل اتمام کار و در جا زدن است بلکه معتقدم برای کار عملی (پرکتیکال) باید ابتدا عوارض شهری را ریشه یابی کنیم. نمونه اش معضل مسکن و زمینی است که اخیرا گریبانگیر شهرها شده بود و ریشه در برنامه ریزی های اقتصادی دولت داشت. حالا تصور کنید اگر بخواهیم از همین امروز نماهای شهری حداقل متوازن و دارای وحدت فرمی ایجاد کنیم (که عموما ماحصل معماری مسکونی اند) آیا باید با برنامه ریزی های بلند مدت اقتصادی و در سطوح میان-سازمانی شروع کنیم یا به توصیف نوستالژیایی خانه ایرانی بسنده کنیم.
برای پل زدن به آرمان شهرمان به ناگزیر پایه های پل را باید بر لجن کف رودخانه بنا کنیم نه بر آب.
